تبليغاتX
خودمونی

خودمونی

قلب من از شیشه های شهر شما شکسته تر است.

 هر روز او را در صف اتوبوس می دیدم،

که کرایه را سفت در مشت گرفته است.

با چشمانی خواب آلوده و پلک هایی خسته،

اگر دیده بر دیده ام بدوزد سر به زیر می افکند،

پدرش و مادرش مرده اند،

خواهرش او را سره کار فرستاده است،

در درازنای راه چه رویاهایی پشت سر گذاشت،

هر بار که سربلند می کرد همه می خندیدند،

طفلک دخترکی با گیسوانی پریشان،

 

 

پا برهنه بر جاده سردش است دستانش می لرزد،

دیگر او را در ایستگاه ندیدم نگران شدم،

بعضی ها چیزهایی گفتند نخست باور نکردم،

روزی به خیال آنکه در حیاط مدرسه است،

در رویای روپوش آبی فرو رفته بود،

تک خنده ها بر گوشه لبانش خشکیده،

و دخترک در آغاز بهار خود پژمرده شد.

+ نوشته شده درجمعه یازدهم خرداد 1386ساعت11:50 اینا رو من نوشتم چطوره؟

تو چه غم داري؟

 

جاي تو مثل نور در چشم منو مثل دل در سينه من است.

 

اين بدبخت منم كه مثل سايه بدنبال تو و زير پاي تو افتاده ام.

 

 

يادت هست كه بي خيال پزسيدي ((چه دوست داري؟))

 

جراءت نكردم بگويم ((ترا))

 

گفتم :بنفشه بهار و  سرخ پاييز را.

 

يادت باشد كه دروغ گفتم.بخدا فقط تر دوست دارم.ترا اي

 

گل من كه براي من در پاييز روئيدي  ولي بهار جاودان داري.

 

 

من افسانه ((عشق هاي كهن )) را زنده خواهم كرد.

 

بي آنكه بخواهم مجنون من باشي ليلي وفادار تو خواهم بود.

 

بي آنكه آرزو كنم در غم من اشك بريزي آرزومندانه از غم تو خواهم مرد.

 

حيف است كه كلام آخرين نا گفته بماند.

بگذ ار آشكارا بگويم:

                                 

                               دوستت دارم

 

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت21:1 اینا رو من نوشتم چطوره؟

نمیدانم این سلسله غم و اندوه را که حلقه های آتشین او

هیکل نحیف مخلوق را میفشارد از چه رو،حیاتش نامند.

این حرکت غیر ارادی که در مدار منشوش و نا منظمی

انجام میگیرد،به چه مناسبت زندگیش می گویند.

اگر زندگی و ادامه آن فقط این دوره سخت و تعب انگیز که

وابسته اوست!اگر میل به بقا برای چنین مدت معدود

و غیر قابل تحملی می باشد که آدم راغب آنست

چه خیال باطل و آرزوی شومی است.

اگر پیش رفتن در این محیط تاریک منتهی بمغاک و مهیب و

سقوط رعب آوریست این حرکت بهتر آنست که صورت نگیرد.

من از این هستی ده روزه به تنگ آمده ام

وای بر خضر که محکوم به عمر ابد است

چه ساعت خوش و دقایق روح پروری است زمانی که این

پرده مبهم از روی بدن بر چیده شده پاره شود.

خواهی گفت که بیچاره دیوانه شده است و این روزهای درخشان

و فرح انگیز که مایه نشاط و سعادت است به رنج و سختی

متهم کرده .

محبوب من برای تو که در فضای محیط خود تفریح میکنی

برای سر کوچک و قشنگ تو که جوش و خروشی جز علاقه به حیات

و گردش ندارد برای جهاز تنفس ظریف تو که غیر از بلع هوای

صاف و منزه باغها میلی در خود احساس نمی نمایید.

زندگانی ساده و در عین حال قابل پرستش است تو حق داری روح

لطیف و پاک تو در فضای آرام لایتناهی مجهولی درهر

صورت مملو از سرور و شادی است میپرد،اما

حس نمیکنید که در ماوراء این محیط دلپذیر امکنه ای وجود دارد که

جایگاه مارهای عجیب توهمات و خیالات است.

ای مرگ بیا،بیا که ساعتها انتظار تو را دارم.

هیچ کس به من علاقه ندارد همه از من بیزارند.

بنابراین بر تمام شدن چه افسوس توان خورد؟

بهتر این است که فراموش کنیم و فراموش شویم.

ای مرگ بیا،بیا که ................

+ نوشته شده درشنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت21:48 اینا رو من نوشتم چطوره؟

مرا فراموش مکن

هنگامی که سفیده صبح آهسته در قصر پر از نشاط خود را بر روی

خورشید میگشاید،مرا به خاطر بیاور.

هنگامی  که رب النوع تاریکی از زیر پرده شب که در اثر تابش

انوار صبح نقره ای رنگ شده و متفکرانه میگذرد نرا به خاطر بیاور.

هنگامی که قلب تو از مژده خبرهای مسرت بخش در سینه میطبد

تاریکی سب افکار شیرین گذشته ات را بیادت میاورد :

از انتهای جنگل صدایی به تو میگوید:

مرا فراموش نکن

وقتی که دست تقدیر برای مدت نا معلومی مرا از تو جدا کرد،

غم و غصه دور زمان قلب ناامید را پژمرده و افسرده کرده مرا به خاطر بیاور.

عشق غم انگیز مرا بیا آور به لحظه ای که برای ابد با تو وداع کردم فکر کن.

بدان که دوری و طول زمان عشق و محبت ترا از قلبم خارج نمی کند.

تا موقعی که قلب من در سینه میطبد بتو میگوید:

مرا فراموش نکن

هنگامی که قلب شکسته ام برای همیشه در زیر خاک سرد مدفون

شد ، مرا به خاطر بیاور .

هنگامی که گلی تنها به آهستگی روی قبر من روئید مرا به خاطر بیاور.

دیگر در این دنیا هرگز ترا نخواهم دید.

اما روح جاویدان من چون معشوقه ای مهربان بنزد تو خواهم شتافت.

 مرا فراموش نکن

+ نوشته شده دریکشنبه نهم مهر 1385ساعت22:10 اینا رو من نوشتم چطوره؟

خورشید قلعه کوهای مشرق را طلایی کرده و از انتهای

افق بر دنیای وسیع مینگرد روشنائی معجزا آسایش اندک اندک

بر سطح زمین نزدیک می شود سلطان نور بر تاریکی ها غلبه کرده

و رفته رفته در افق اوج میگیرد این حرکت این روش خورشید

که گوئی ملزم و مجبور بطی آنست همه روزه از خاور شروع

شده بمنزلگاه مغرب ختم می شود ، از آنجا بلند شده و بدانجا

فرو میرود .

این جریان همیشه ادامه دارد و هر مختصر تغییر

مکان او ، ساعات و دقایقی راه متضمن است که ما و هستی ما را

بسوی محو و نیستی میکشد و بودای مجهولی نزدیک مینماید.

سبزه ها بوزش نسیم میلرزند ، گلها بوی لطیف خود را

بحواشی منتشر میکنند، پرندگان از شاخی جهیده و می خوانند

افسوس!که در این سن زیبا پرده زود می افتد و بر ناظرین

تاریکی ابدی را چیره می سازد.

ساعتها میگذرد که فضای تاریک مغزم در اثر اغتشاشات

فکری و تلاطمات روحی بهجیان در می آید و من نیز در اقیانوس

بی پایان تخیلات غوطه می خورم ، بصدائی غیر عادی از جای میپرم

بر می خیزم و با خیال تو ، در مصاحب چندین کتاب به این سو و

به انسو میشتابم ، من برای زندگی و حیات جز روش فوق معنی دیگری نیافته او

و عمر خود را بدین طریق به پایان می رسانم.

+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت21:53 اینا رو من نوشتم چطوره؟

دشتزارها - نیستانها،کشتزارها،بوستانها،کوهسارها،گلستانها

پوششی از حریر طلایی به سر کشیده و در غم هجر گلهای پژمرده که

بر بن زیر کلوخی مدفون شده اند فرو رفته اند.

پیر دشت که گهی بر باد می دهد را.

چوپان می دمد بر نی،تا بگوید  گوسفندان را سبزی دشت تمام گشت.

چشمه سار می خروشد تا دشتزارها آب بنوشند.

رعد می نعرد.برق می درخشد.آسمان اشک ریزان می گوید :

خاکیان را عشق بازی بس است.

رقص علفهای زرین بر چمنزار گوید عاشقان دیدید همه بلبل و گل را.

عاشق بیچاره سر در گریبان به زندگی غم انگیز خویش می اندیشد و در خزان عشق خود

می سوزد و می سازد و بر خزان طبیعت لعنت می فرستد که چرا......

چرا!!!.... خزان عشقم را به یادم آوردی .

آه لعنت بر تو ای خاطره تلخ.

 

و خزانی دیگر در راه است.

+ نوشته شده درشنبه هجدهم شهریور 1385ساعت22:58 اینا رو من نوشتم چطوره؟

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"
فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
-
اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.
كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.
پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :
خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد
ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

+ نوشته شده دریکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت22:46 اینا رو من نوشتم چطوره؟

گفتار آخرین...

 

در آخرین لحظات مرگ پدرم،با گریه و زاری سر به بالینش

نهادم..گفتم پدر!من که در هنگام زندگی تو،خدمتی برایت انجام ندادم

ولی...باور کن پدر...پس از مرگ تو هر روز،گلهای اطراف گور تو را

با آب دیده ، آبیاری خواهم کرد!..پدرم خندید،خنده ای سراپا

درد،خنده ای ناتمام و سرد،که ناتمامی یک نالهء آهسته تمامش کرد...

و آنوقت گفت:پسر خوب من با آمدن تو بر سر گورم،کاری ندارم...ولی هیچوقت

انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش!..چون:زمین برای رویاندن

گلها قوت لازم دارد،و من در سرتاسر زندگی،چه چیز باقوتی خوردم،

که تحویل زمین بدهم؟..

                                                                               کارو

اشک رز!...

دلم از اینهمه گرفتاری،اینهمه خون خواری وتبهکاری،گرفته بود.

رفتم سراغ دوستم...گفتم:بیا به خاطر یک لحظه فراموشی،پیمانه ای

چند می بزنیم.

بزیر درخت رزی که تنها درخت خانه ما بود پناه بردیم.

هنوز اولین پیمانهء شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب،از

شکستگی یک شاخه سرشکسته، بدامنم فرو غلطید..با تعجب از دوستم پرسیدم:

ای قطره چه بود؟از کجا بارید؟در آسمانها که از ابر خبری نیست..

دوستم پاسخی داد، که روخم را تکان داد،گفت:

درخت رز است که گریه میکند! می خواهد به ما بفهماند!

که بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!...

                                                                                               کارو

 

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت0:1 اینا رو من نوشتم چطوره؟

سلام به همه عزیزان که تو این چند ماه که من این وبلاگ رو

زدم منو تنها نذاشتن و یارو یاور من بودن.

هئب حالا بریم سره اصل مطلب:

از این قرار بوده

سال ۱۳۶۵

ماه ۵

روز ۱۵

در گوشه و کنار یکی از شهرهای این گنبد کبود

پسری به دنیا میاد که ای کاش.........

خوب دیگه جریان از این قرار بود که من به دنیا اومدم

آره این هم از داستان و مطلب این پست من چون هیچکس هم نداشتم

که برام جشن بگیره ما هم از شما دعوت میکنیم به جشنی که خودم تو

این وبلاگ گرفتم دعوت کنم خوب حالا یه دهن شیرین کنید

تا من بیام چون زیاد حرف زدم(قاشق کنارش هست خودتون وکیل باشید)

بازم من اومدم دوستای گل خودم.

هر چقد فکر کردم چیزی بنویسم هیچی به فکرم نیومد اصلا مخم

امشب کار نمی کرد(نه که اول خیلی کار میکرد)

خوب عزیزان مزاحمتون نمیشم بفرماین کیک

شما ببینم بهم هدیه میدید.

منتظرم....

+ نوشته شده دریکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت23:15 اینا رو من نوشتم چطوره؟

نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم!

دگر پیمان عشق جاودانی...

با شما معروفه های پست هر جایی،نمیبندم!

شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و نادانی:

بدریا و به صخرای امید و عشق بی پایان این ملت:

تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهو مات میبارد!

شما که اندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی

بفرمان خدایان طلا،تخم فساد و یاءس میکارید؟

شما،رقاصه های بی سر و پا!

که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه...

چنین سر مست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

ببام کلبه ء فقر و بروی لاشهء صد پارهءزحمت:

سحر تا شام میرقصید!

قسم بر آتش عصیان ایمانی

که سوزانده است تخم یاءس را ،در عمق قلب آرزومندم

که من هرگز ،بروی چون شما معروفه های پست ار جایی نمیخندم!

 

پای میکوبید و میرقصید....

لیکن من ...بچشم میبینم که میلرزید...

میبینم که میلرزید و میترسید...

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی،

خبرها دارد از فردای شور انگیز انسانی !

و من...هر گز....

ولی هرگز بروی شما چون شما غارتگران فکر انسانی نمیخندم!...

+ نوشته شده دردوشنبه نهم مرداد 1385ساعت0:2 اینا رو من نوشتم چطوره؟

دهقان پیر،با ناله می  گفت:ارباب!آخر درد من یکی

دوتا نیست،با وجود ای همه بدبختی،نمیدانم دیگر خدا چرا

با من لج کرده و چشم تنها دخترم را ((چپ))آفریده است؟

                                دخترم همه چیز را ((دوتا)) میبیند!

ارباب پرخاش کرد و که بد بخت!چهل سال است نان مرا

زهر مار میکنی!مگر کور بودی،ندیدی که چشم دختر من هم

((چپ)) است؟!

گفت چرا ارباب دیدم ...اما...چیزی که هست،دختر

شما همه ای خوشبخی ها را ((دوتا)) میبیند...ولی

دخار من این همه بدبختی ها را...

--------------------------------------------------------------------

فرزند بدبختی!

پیر مرد بخت برگشته شکمش ،آب آورده بود بچه های

ولگرد به مسخرا میگفتند :یارو آبستنه!فردا می زاد!

یک روز که از کوچه ، همان کوچهء کثیفی که پناهگاه

زندگی فلک زده او بود می گذشتم...دیدم لاشه اش را

                                  به تا بوت میگدارند:

پیر مرد بخت برگشته ، ((زاییده))بود.فرزند بدبختی

چه متوانست باشد؟!...((مرگ!....)

------------------------------------------------------------------------

زبان سکوت....

یک ساعت تمام ،بدون آنکه یک کلام حرف بزنم ،

                                     برویش نگاه کردم:

                                     فریاد کشید که : آخر خفه شدم! چرا حرف نمی زنی؟

                                     گفتم:نشنیدی؟!....برو!...

 

+ نوشته شده درجمعه سی ام تیر 1385ساعت0:17 اینا رو من نوشتم چطوره؟

در یک شب سیاه،همانسان که مرگ هست

قلب امید در بدرومات من شکست!..

***

سر گشته و برهنه و بیخانمان،چوباد

آنشب،رمید قلب من،از سینه و فناد:

زار و علیل و کور..

بر روی قطعه سنگ سپیدی که آنطرف:

در بیکران دور...

افتاده بود،ساکت و خاموش،روی کور

گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار

در سایه سکوت رزی،پیر و سوگوار

***

بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقرار

بر سر زدم،گریستم،از دست روزگار

گفتم که ای ترا بخدا،سایبان پیر!

با من بگو،بگو ! که خفته در این گور مرگبار؟

کز درد مرگ وی ، این قلب اشکبار...

خود را در این شب تنها و تار کست؟

پیر خویده پشت؟!

***

جانم به لب رسید،بگو قبر کیست این؟

یک قطره خون چکید،بدامانم از درخت

چون جرعه ای شراب غم،از دیدگان مست!..

فریاد بر کشید که ای مرد تیره بخت!

 بر سنگ سخت گور نوشته است هر چه که هست..

                                             بر سنگ گور

                                             از بیکران دور

                                             با جوهر سرشک

                                             دستی نوشته بود:

                                                                           ((آرمگاه عشق)) 

 **************

بهر دری زدم  سری شکسته شد

بهر جا که سر زدم دری بسته شد

نه دگر در زنم بسری نه دگر سر زنم به دری

که روح دربدرم!از سر و در زدن...خسته شد!

 

**********

ای آسمان!باور مکن که این پیکر محزون منم

من نیستم...من نیستم...

رفت عمر من،از دست من..

این عمر مست و پست من...

یک عمر با بخت بدش بگریستم،بگریستم!

لیک عمر پای اندر گلم،

باری نپرسید از دلم..

من چیستم؟ من کیستم؟

 

*********

میان همهء جویها،که همراه همهء رودها به دریا سرازیر میشدند،

جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت!

وقتی سایر جویها پرسیدند چرا؟

گفت:من هر چند در مقابل عظمت دریا ناچیز و خوارم!...اما من..

((گمنامی گم نشده))را بیشتر از ((شهرت گم شده))دوست دارم.

 

 

 

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت0:5 اینا رو من نوشتم چطوره؟

روزی که آمدی سبدی پر از گلهای عشق و یکرنگی در دستت بود و باغ آیینه گون قلبت که عاری از

جفا و بی مهری بود هزاران غنچه خوشبوی عشق به چشم می خورد،همه آن گلها را در پایم ریختی

و آیینه قلبت را رو به رویم گرفتی تا عکس خودم را در قابی که از شکوفه های همر نهفته بود و

انعکاس صفا و یکرنگی را در آیینه انکار ناپذیر قلبت مشاهده کنم و من سرمست و سر خوش از

شمیم سر خوش دل انگیز پاکی و صداقت بی اختیار  در باغ گلگون قلبت نهادم.

و دروازه کلبه ویراتن قلبم را نیز به رویت گشودم تا تو با آن یکرنگی و صداقت کلبه ام را بیارایی و

یک دنیا صفا و دوستی برایم به ارمغان بیاوری.

آه......عجب کاخ امیدی ساختم.

کاخی که تا افلاکتا آسمان هفتم برافراشته شد و من در اوج آسمانی پاکی بال در بال تو گذاشتم

و تو مرا بردی تا بی انتها سرور و غرور!

از این خوشی سر مست و خرم بودم و از جام عشق و لایعقل.

روزی که به کلبه ویرانه قلبم به مهمانی آمدی احساس کردم تمام خوشبختی و عشق دنیا را در

صندوقچه اسرار آمیز چشمان مخمور و مرموزت به عنوان هدیه تقدیم کردی و ندانستم،

آه ندانستم که با همان یک نگاه آتشی سوزان و خاموش ناشدنی خرمن جسم و جان و قلبم را زده ای!

شراره های عشق تو تمام تار و پودم را سوزانید و از هم گسیخت.

خود را خوشبخترین احساس می کردم ذر حالی که تیره بخترین روزگار شده بودم،تمام قلبم را پایت

ریختم و موجود شدم بی اختیار که با هر سازی که زدی رقصیدم اما نه تو فقط ساز عشق و یکرنگی

می نواختی و در پرده های ساز زندگی من هم آهنگی موزون و دلنواز از ترکیب نام تو و عشق و زندگی

و مهر و صفا موج می زد.

دوستت داشتم آنقد که زندگی را دوست می داشتم.

به من گفتی چشمانم،قلبم،زندگیم و تمام هستیم متعلق به توست.می گفتی اگر دنیا مال من بود

آنرا در پایت می ریختم.

اما من از تو این همه انتظار را نداشتم این بود که خودت،تنها خودت مال من باشی و این در مقابل

سخاوت و بخشش تو چیز زیادی نبئد ولی افسوس تو  همین راهم از من دریغ کردی تویی که تمام

هستیت را از آن من می دانستی و حالا دیگر مرا لایق یک نیم نگاه و او اینکه پر از سرزنش آمیز

باشد نمی دانی؟....پس چه شد؟.....کجا رفت؟..... آنهمه محبت کو؟

کدام سارق بی انصافی آنهمه محبت و صفا را از صندوقچه قلبت به سرقت برد؟

و اینک من در کلبه ویران قلبم را به روی همه می بندم تا همه بدانند  و تو نیز بدانی که جز اسرار

عشق تو در این خرابه چیز دیگری نیست که من آنها را مانند گنجی حفظ خواهم کرد و به

ای وسیله درس وفا خواهم داد به همه عاشقان و دلسوختگان تا بدانند رسم عشق چیست؟

عشق جاودانی کدام است؟

و اکنون با تمام وجود و با تمام قلبم از عمق همه تار و پود از هم گسسته ام فریا می زنم که!

از تو متنفرم....!!!

از تو از بی وفاییهایت از دروغها و نیرنگهایت . حتی از عشق و محبت از همه متنفرم.

نفرین بر تو و عشق بی فرجامت.

و نفرین بر من و زندگی آشفته و بی سامانم.

                                                                        نفرین.....

+ نوشته شده درجمعه شانزدهم تیر 1385ساعت12:53 اینا رو من نوشتم چطوره؟

تابستان!

نوزاده بهاری،دختران عشوه گر و طنازی شده اند،ساقه نازک بهاری به اندام بوته

زیبا و قصر عشق با شکوهی مبدل شده و بر فراز آن گلی قشنگ و لطیف

جلوه می کند.

هر بامداد به هنگام سپیده دم با وزش نسیم گرمی غنچه ای شکفته و

عروسی به چمن می افزاید.

گهای سرخ میخک زیبا هر محفل،هدیه هر عاشق،تحفه هر پیر سالخورده ارمغان

بهر هر مسافر،زینت کاخهای باشکوه،مونس و غمخوار هر بیمار و اهداء هر مادریست

به جگر گوشه اش.

عاشق بینوا،معشوق بی قرار این دوران را با ایام حرارت

و اشتیاق عشق خود می سنجد و بیاد لحظه ایکه گلی

از چمنزار چیده و با دستهای لرزان به معشوقه اش

هدیه می دهد می اندیشد.

گرمی این زمانه به حرارت عشقش تعبیر کرده و بر قلب

حسرت زده اش لعنت می فرستد که

چرا برای همیشه جاودان نماند.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ببرش دور ......ببر!

ببرش تف زبهر پدرت ،گرگ پدر!

او رفت و من خودم او را فرستادم!ولی چکار کنم پس از رفتن او احساس

کردم که هیچکس را واقعا نمی توانم دوست داشته باشم.

باور کنید!هیچ نمی دانستم که با مرگ او،عشق من برای همیشه

میمیرد،ولی چکار کنم.....رفته بود.....مرده بود......وهر چه داشتم

با خودش،همذاه با خودش برده بود.

((وداع))را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم!....

                                                                                             ((کارو))

+ نوشته شده درپنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت22:17 اینا رو من نوشتم چطوره؟

كودكي در ميدان جنگ به دنيا آمده است

سربازي زانو مي‌زند

و زني از شادي و درد مي‌گريد

چه گاه دوباره در صلح خواهيم زيست؟

كودكي به دنيا آمده آنجا كه باد وحشي مي‌وزد

در سرزميني كه از جنوب تا شمال تكه تكه شده

و خانواده‌اي كه روز به روز مي‌گريزند

چه گاه دوباره خانه‌مان را خواهيم ديد؟

چه وقت به اين حقيقت ساده مي‌رسيم

كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است

جان يك كودك از جنگل مهم‌‌تر است

جان يك كودك از مرز مهم‌تر است

آيا روزي فراخواهد رسيدكه اينچنين شود؟

كودكي زير خورشيد صحرا به دنيا آمده است

زندگي كوچكي آغاز مي‌شود

و مادري براي كودك گرسنه‌اش مي‌گريد

چه گاه به كودكم غذا خواهم داد؟

كودكي در يك خانه‌ي عادي به دنيا آمده است

كجا مي‌تواند باشد شرق يا غرب، هر

اما همه مي‌خواهيم بدانيم

آيا كودكمان زنده خواهد ماند تا روزي را ببيند

كه دوباره در امان باشيم؟

چه وقت به اين حقيقت ساده مي‌رسيم

كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است

جان يك كودك از جنگل مهم‌‌تر است

جان يك كودك از مرز مهم‌تر است

جان يك كودك از آيين مهم‌تر است

جان يك كودك، تنها تپش قلبي از ابديت است

ايمان بياوريم، به خاطر انسانيت

ایمان بیاوریم......

+ نوشته شده درسه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت23:54 اینا رو من نوشتم چطوره؟

با اجازه بزرگتها...

 

عشق احساس بسیار لطیف و منحصربه فردیه که تقریبا هیچکس نمی تونه به درستی اون رو تعریف کنه !

از همون زمانی که انسان به دو صورت مذکر و مونث خلق شد عشق هم به وجود اومد و

این احساس تا به امروز هیچ تغییری نکرده اما معلوم نیست چه جاذبه ای توی ای حس وجود داره

که آدم دوست داره این قصه رو هزاران بار از هزار زبان مختلف بشنوه!

یه چیز جالب توی این احساس اینه که آدم عاشق فکر می کنه اولین و آخرین عاشقی که

روی زمین وجود داشته خودشه!

هیچکس رو از خودش عاشق تر نمی دونه و حاضر نیست قبول کنه که ممکنه دیگران (هفت میلیارد

انسان دیگه روی زمین!) هم عاشق بشن! هر دوتا پاش رو توی یه کفش می کنه که من عاشقم.....!

یه نکته جالبتر تعبیرهای عاشقانه افراده.

مثلا می گن: خونه لیلی اینا شیر نذری می دادن و مجنون هم ظرف به دست توی صف ایستاده بود

که لیلی خانم از در میاد بیرون چشمش می افته به چشم آقای مجنون !

میاد جلو و ظرف رو محکم از دستش میگیره و می کوبه زمین و هزار تیکه اش می کنه !

مردم به مجنون می خندن ولی مجنون می گه :

اگر با من نبودش هیچ میلی              چرا ظرف مرا بشکست لیلی

یه جای دیگه:....

معشوق توی کلاس نشسته ، بر می گرده به آقای عاشق میگه آقای......!عذر می خوام خودکار

اضافه دارین؟ آقای عاشق هم خودکار خودش رو دو دستی تقدیم می کنه و تا آخر کلاس به جای

گوش دادن به درس می ره توی این فکر که دیدی؟ اگه دوستم نداشت که ازم خودکار نمی گرفت! دیدی؟

بین این همه پسر از من خودکار گرفت........!

عاشق میاد در خونه معشوق اینا ! !و می گه معذرت می خوام شاهرخ خونا است؟ و خانم معشوق

هم پشت اف اف جواب میده نخیر، رفته خونه عمه اش! بعد عاشق خان توی دلش می گه دیدی؟

اگر خواهر شاهرخ منو دوست نداشت که گوشی اف اف رو می داد مادرش بر داره!!! و.....

خلاصه این که همه اش تعبیره ! شاید بعضی از این تعبیر ها درست هم باشه ها ولی اکثر این

تعابیر توی بحرش که بری اصلا خنده داره!!! اینجاست که می گن عاشق کوره...!

خیلی وقت ها عاشق واقعی از دور سالهای سال، معشوقس رو تحت نظر می گیره و هیچ کس

هم نمی فهمه که فلانی، فلانی رو دوست داره .....

نمی خوام بگم این عشق واقعیه و اون عشق واقعی نیست ها... کلاً می خوام بگم که تعبیر حرکات

طرف به اون صورتی که خودت دوست داری اصلا کار عاقلانه ای نیست، همین!

 

+ نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت23:45 اینا رو من نوشتم چطوره؟

سکوت

گاهگاهی پشت دیوار سکوت می نشینم و روانه خلوت میشوم ،در آنجا در سکوت

مبهم عشق ،در آن خلوت راز،مهر و عشق را می جویم و در اعماق کوچه صداقت،

چشم هایم با نگاهی آشنا می شود.

 

************

ای فلک بختم را ببین

بار دیگر نرد بد به بختم زدی

و زخمهای کهنه ام را تازه کردی

و جامه ام را با خونابه گل گلی کردی

مرا از گروه سیاه بختان به حساب آوردی

مجددا مرگ نو به من نمایاندی

به انجمن شادی هایم تزلزل بخشیدی

و متاع عیشم را به تاراع بردی

و نمک به زخمهای کهنه ام پاشیدی

و چنگ انداختی به زخمهای کهنه و نوام

و از خونابه دل غلطانم کردی

و مرگ را به من نمایاندی

ای فلک!تو هم مانند من خاطرت حزین باشد

سرنگون و خوار و خسته و غمگین گردی

این چه نردی بود که به طالعم انداختی؟

این چه دردی بود که به من نمایاندی؟

این چه خاری بود که در راهم کاشتی؟

این چه داغی بود که به من نشان دادی؟

نخل دل خوشیم را چگونه از بیخ کندی؟

ای فلک تو کارت مگر پیوسته ستم است؟

وها و عهد و پیمان نزد تو وجود ندارد؟

 

********

چه میشود مگر

                      غروب آفتاب آرزو

                                            کمی کند درنگ

                                                                  که شاید این سورا پر غبار هم

                                                                                                         به گرد پای او رسد

+ نوشته شده درجمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت22:41 اینا رو من نوشتم چطوره؟

قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان گفت:

مقصد ما خداست.کیست با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق تو امان بخواهد؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرنها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد،

زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت،به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت اینجا بهشت است مسافرن بهشتی پیاده شوند ،اما اینجا ایستگاه آخر نیست.

مسافرانی که پیاده شدند،بهشتی شدند.

اما اندکی،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

درود بر شما،راز من همین بود. آنکه مرا می خواهد،در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

                                                                                   نویسنده: عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده درشنبه ششم خرداد 1385ساعت23:14 اینا رو من نوشتم چطوره؟

درباره خودمونی

home
mail
Archiv

خودمونی

..::هوالمعشوق::..

دل خوش به عشق شما نیستم
...::ای اهل زمین::...
..::به خدا معشوقه من::..
...:::بالایی است:::...

لینک

بذار بمونه

تازیخ گذشته ها

خرداد 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

خودمونی ها

بوسه های کوچولو
)))آوا(((
دلم از دست روزگار عجیب گرفته...
باشد که نباشیم بدانند که بودیم
نگاه نو
๑۩۞۩๑شاهزاده خانم ايراني๑۩۞۩๑
دل نوشته های تنهایی
زمزمه های دلتنگی
مهسا
آیلین
دختر "پاستوریزه"
غم کده
ساز درویش
..::لکنت سکوت::..
::.GhalbE-Sangi.::
.:bar bale bad:.
پسر جهنمی رشت
آن سوی توهم
سارای
شکست ناپذیر
دادار و دست نوشته های
خزان
قطره باران
صبا آتیش پاره
ندا جون

لوگوی شما